محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4043
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و ابن ضحاك را از آنجا برادر و چهل هزار دينار از او بگير و شكنجه اش كن چنان كه صداى او را اينجا كه هستم بشنوم » گويد : پيك نامه را برگرفت و سوى مدينه رفت اما پيش ابن ضحاك نرفت وى بيمناك شده بود ، كس فرستاد و پيك را پيش خواند و گوشهء فرش را به كنار زد كه هزار دينار آنجا بود و گفت : « اين هزار دينار از آن تو و متعهدم و پيمان مىكنم كه اگر سبب آمدنت را بگويى آن را به تو دهم » گويد : پيك خبر را با وى بگفت ، از او خواست كه سه روز بماند و پس از آن برود و پيك پذيرفت . گويد : آنگاه ابن ضحاك حركت كرد و شتابان برفت تا پيش مسلمة بن عبد الملك رسيد و گفت : « من پناهى تو هستم » گويد : مسلمه پيش يزيد رفت و او را بر سر لطف آورد و گفت : « براى حاجتى آمده است » گفت : « هر حاجتى كه بگويى برآورده شود اگر ابن ضحاك نباشد . » گفت : « به خدا ابن ضحاك است » گفت : « به خدا هرگز او را نمىبخشم كه چنان و چنان كرده است » گويد : « پس او را سوى مدينه فرستاد ، پيش نضرى » عبد الله بن محمد گويد : او را در مدينه ديدم كه جبهء پشمين به تن داشت و گدايى مىكرد ، شكنجه شده بود و به محنت افتاده بود . گويد : نضرى به روز شنبه نيمه شوال سال صد و چهارم به مدينه آمد . زهرى گويد : به عبد الرحمان بن ضحاك گفتم : « سوى قوم خويش مىروى آنها به هر چه مخالف عملشان باشد ، مخالفت مىكنند ، به چيزهايى كه مورد اتفاق آنهاست پاى بند باش . با قاسم بن محمد و سالم بن عبد الله مشورت كن كه از ارشاد تو باز نمىمانند . »